جمعه بیست و دوم خرداد 1388
مادرمانده

سالن چهارسو ساعت ۱۸ مدت ۹۰ دقیقه
نمایش خوبی بود. مادری با دو فرزند پسر و یک دختر که دخترش به این دلیل که برخلاف تصمیم خانواده با کسی که دوستش دارد، ازدواج کرده، از خانواده طرد شده است. فرزندان پسر نیز برای اینکه بتوانند خانه پدری را از نو بسازند، مادر را روانه خانه سالمندان می کنند و در اثر بی توجهی، باعث مرگ مادرشان می شوند. با شنیدن خبر درگذشت مادر، به دنبال خواهرشان در رودهن می روند اما در تصادفی هر چهار نفر کشته می شوند. مادر، اما، دوباره به زندگی برمی گردد و فقط یک تجربه مرگ را از سرمی گذراند.
طراحی صحنه خیلی جالب بود. داستان تکراری بود ولی با اجرای خلاق کارگردان، داستان تکراری به تجربه ای نو بدل می شود.
دوشنبه هجدهم خرداد 1388
یک پایان تلخ بهتر از تلخیه بی پایانه

امروز یک فیلم خیلی خوب دیدم. درباره الی. حتماً این فیلم را ببینید
داستان فیلم روایتگر زندگی چند خانوادهاست که برای گذراندن تعطیلات به شمال کشور سفر کردهاند. دوستان احمد (شهاب حسینی) که پس از سالها زندگی در آلمان به ایران بازگشته، به صورت پنهانی در تلاش هستند تا همسری را برای او بیابند. به همین خاطر، یک معلم مهدکودک به نام «الی» (ترانه علیدوستی) با دعوت سپیده (گلشیفته فراهانی)، به همراه دیگران به این سفر آمدهاست. اما پس از ناپدید شدن الی در ساحل دریا، ماجرا به یک تراژدی تبدیل میشود و هرکس در مورد این مسأله به قضاوت پرداخته و دیگری را مقصر میداند. تا آنجا که جمع به خاطر منافع خود، تصویری منفی از الی ارائه میدهند
اصغر فرهادی کارگردان بسیار خوبی است
آثار:
- درباره الی (۱۳۸۷)
- چهارشنبهسوری (۱۳۸۴)
- شهر زیبا (۱۳۸۲)
- رقص در غبار (۱۳۸۱)
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388
خرمشهر11

تالار قشقایی ساعت ۱۸ ۹۰دقیقه
کارگردان اصغر خلیلی
در یازدهمین فستیوال بین المللی تاتر فتح خرمشهر جوایز به شرح زیر دریافت کرده است:
نمایش برگزیده کارگردانی برتر برگزیده بازیگر نقش اول زن برگزیده بازیگر نقش مکمل زن
برگزیده بازیگر نقش مکمل مرد موسیقی برگزیده نمایش برتر
معلمی در خرمشهر می خواست با مردی اهل اصفهان ازدواج کند و به اصرار دختر به خرمشهر آمده و مراسمی در خرمشهر علاوه بر اصفهان برایش برگزار کند. یک ماشین پیکان برای او خریده بود به شماره خرمشهر ۱۱. این اتفاق مربوط به زمانی می شد که جنگ تازه می خواست شروع شود. پسرعموی خانم معلم، خالد، يکي از اعضاي حزب بعث عراق است. پدرش در کويت به سر مي برد و براي شروع جنگ لحظه شماري مي کنند. خواست قلبي خالد و پدرش اين است که خانم معلم به حزب آنها بپيوندد و با خالد به کويت برود و با او ازدواج کند. دختر اما عاشق و منتظر شوهرش است. خالد از آمدن همسرش مطلع مي شود و خارج از شهر به کمين او مي نشيند و در يک درگيري به پاي او شليک مي کند. به دليل اينکه دير به بيمارستان منتقل مي شود، تا آخر عمرش فلج مي شود. خانم معلم بعد از سال ها دوباره به خرمشهر برگشته و تصميم دارد مراسم عروسي برپا کند. همان مراسمي که مي خواست سال ها پيش برگزار کند.
شنبه دوم خرداد 1388
In Bruges 2008

In Bruges2008
به من ماموریت داده شد که کشیشی را بکشم. کشیش را کشتم منتها یک پسربچه هم ناخواسته کشته شد. هری ، من و کن دوهفته به بروژ فرستاد. قرار شد که با ما تماس بگيرد. شب دوم با کن تماس گرفت و به او ماموريت داد که من را بکشد. چون يک پسربچه را کشته بودم. من خودم از عذاب وجدان زياد قصد خودکشي داشتم. در همان لحظه اي که مي خواستم خودم را بکشم، کن هم مي خواست به من شليک کند. وقتي اين صحنه را ديد منصرف شد. البته ماجرا را برايم تعريف کرد به من پول داد تا بروژ را ترک کنم. در قطار بودم که به دليل شکايت يک زوج کانادايي که دو شب قبل در رستوران کتک زده بودم، دوباره به بروژ برگردانده شدم. کن به هري گفت که ماموريت را انجام نداده و من را فراري داده است. هري به شدت عصباني شد و خودش براي حفظ حيثيتش به بروژ آمد. هري، کن را پيدا کرد و به پيشنهاد خود کن ، بردش بالاي يک برج که در آنجا او را بکشد. هري وقتي ديد که کن داوطلبانه آماده مرگ است و اين امر را حق مسلم خود مي داند فقط به پاي او شليک کرد و نتوانست او را بکشد. وقتي هري داشت به کن کمک مي کرد که از پله هاي برج پايين بيايند، دوست پسر دختري که در بروژ با من آشنا شده بود به دليل که يکي از چشم هايش را کور کرده بودم، براي انتقام به هري گفت که من در ميدان بيرون برج هستم. من با وساطت دختري از اهالي بروژ که در همان اولين شب اقامت با او آشنا شده بودم، خيلي سريع از بازداشتگاه آزاد شدم و در همان موقع که هري و کن در بالاي برج بودند، من با دختر در ميدان شهر درست نزديک برج بوديم. هري وقتي فهميد که من در نزديکي او هستم به قصد اينکه مرا بکشد کن را تنها گذاشت.البته کن براي اينکه مانع هري شود با او گلاويز شد منتها در اين به شدت مجروح شد. کن به سختي خودش را به بالاي برج رساند و براي اينکه مرا از وجود هري مطلع سازد خودش را از بالاي برج به پايين پرت کرد. در لحظات آخر حياتش وقتي بالاي سرش رسيدم به من گفت که هري آنجاست. در همان موقع نيز هري را ديدم . در يک تعقيب و گريز سرانجام هري مرا کشت ولي چون همزمان با کشتن من، مرد کوتوله اي نيزناخواسته توسط هري کشته شد. هري فکر کرد که يک پسربچه را کشته ، به همين دليل خودش را کشت، چون يکبار گفته بود اگر من يعني هري جاي من بودم حتماً خودم را مي کشتم.

